Sunday, August 30, 2009

روزهاي خوب

هي دوري مي آيد سراغ حس آدم. هي دلت آنرا پس مي زند. هي تو مي خواهي بزني زير همه چيز بگويي احساس بهار نخواستم. نرد عشق باختن باشد براي كساني كه صاف ترند لابد. آخر چقدر عقيم ماني.آخر مگر دلتنگي گاه به گاه كه تو به آن دل خوش كرده اي چقدر جاي همه چيز را در اين زندگي بي در و پيكر مي گيرد. يك احساس كه فقط هست تا آتش جانت زير خروارها خاكستر بگدازد و دلت خوش باشد كه رحمت الهي عام است. طربي كه تازه آنهم با كلي اما و اگر نصيبت شده آن را هم از تو دريغ كنند نمي رنجي؟ بغضت نمي گيرد كه اي روزگار وقتي صاف و خوش باورانه با تو كنار مي آييم. مي گذاريم تكانهايت آب را هم توي دلمان تكان ندهد. هي مي گرديم راهي خلاقانه پيدا كنيم كه با ما مهربان باشي باز تو جان ما را مي خلي ؟گيرم كه مرا هم به خيل سرهاي فتاده در درگاه تسليم افزودي من اما چيزي ديگري از تو طلب كردم. دلم خواست شادي اي ، بي بهانه هاي گران داشته باشم تا شاد كنم هر كه را طلبي از شادي است.

روزهاي خوبي بودند آن روزها كه هنوز نمي دانستم اطرافم چه غوغايي برپا مي شود.