شايد بايد اين طور بگويم رالف
من يك آدم حريف مدارم. سقف من هميشه هم سقف حريفم مي شود. نه كه فكر كني ضعف است، نه ،يك جورايي به نظرم استعداد است. اسمش اين طوري است. كوشش در حد ضرورت. من حتي ذره اي براي اين كه بيشتر از آنچه حريفم است تلاش نمي كنم.
اين مي شود رالف كه توي حسم اسراف نمي كنم. اگر جذابيتي از نظر تو در كار باشد مسلما تو بايد آنر از من دربياوري. فكر نكن ذره اي از خود تلاشي نشان خواهم داد. مثل حقيقت مي مانم كه هر كس به اندازه خودش كند ادراك. اصلا مي داني من گاهي فكر مي كنم خود خدا هستم قبل از آفرينش. كه چه طور همه بار توانائيش را بدون ذره اي تجلي با خودش حمل مي كرد و راضي بود. راضي بود؟ ها حتما الان به مرز آفرينش رسيذه ام. كه لابد ديگر راضي نيستم كه تماشاچي اي وجود ندارد.
اين گونه شد رالف كه قرار براين شد كه خود. ا خودش را نشان دهد.
حقيقت تلخي بود رالف كه اسمش را فنا پذيري گذاشتند، و تو نمي داني اين حقيقت چه اندازه آدم رامي ترساند. خدا هم ترسيده بود؟ شك دارم. اما چه طور تصميم گرفت دكمه اش را فشار دهد و خودش تبديل شود به همه چيزهايي كه وجود دارد؟ نمي دانم.