Tuesday, December 29, 2009

شايد بايد اين طور بگويم رالف

من يك آدم حريف مدارم. سقف من هميشه هم سقف حريفم مي شود. نه كه فكر كني ضعف است، نه ،يك جورايي به نظرم استعداد است. اسمش اين طوري است. كوشش در حد ضرورت. من حتي ذره اي براي اين كه بيشتر از آنچه حريفم است تلاش نمي كنم.

اين مي شود رالف كه توي حسم اسراف نمي كنم. اگر جذابيتي از نظر تو در كار باشد مسلما تو بايد آنر از من دربياوري. فكر نكن ذره اي از خود تلاشي نشان خواهم داد. مثل حقيقت مي مانم كه هر كس به اندازه خودش كند ادراك. اصلا مي داني من گاهي فكر مي كنم خود خدا هستم قبل از آفرينش. كه چه طور همه بار توانائيش را بدون ذره اي تجلي با خودش حمل مي كرد و راضي بود. راضي بود؟ ها حتما الان به مرز آفرينش رسيذه ام. كه لابد ديگر راضي نيستم كه تماشاچي اي وجود ندارد.

اين گونه شد رالف كه قرار براين شد كه خود. ا خودش را نشان دهد.

حقيقت تلخي بود رالف كه اسمش را فنا پذيري گذاشتند، و تو نمي داني اين حقيقت چه اندازه آدم رامي ترساند. خدا هم ترسيده بود؟ شك دارم. اما چه طور تصميم گرفت دكمه اش را فشار دهد و خودش تبديل شود به همه چيزهايي كه وجود دارد؟ نمي دانم.

Wednesday, September 16, 2009

ترس

روزي كه ترسو شدم اتفاق بدي افتاده بود. روزهايي كه انسان از آن خيال پاك خود بيرون مي آيد ديگر هيچ وقت مثل قبلش نمي شود. شايد اولين روزش همان روزي بود كه مامانم گفته بود توي مدرسه مي ماند تا كلاس آمادگي من تمام شود و من وقتي زنگ تفريح رفتم بيرون ديدم كه نه، دنيا اين طورها هم كه فكر مي كردم نيست. اما اين شايد هيچ قابل مقايسه نباشد با مرگ دوستم كه وقتي اتفاق افتاد آن باور خوش بينانه ام نسبت به دنيا خش برداشت. چيزي بود از وجهي ديگر كه ناشناخته بود و سخت.
هر كدام از ما شايد در سني با اين واقعيت ها مواجه شويم و هر كسي هم به روش مخصوص خودش با آن كنار بيايد. اما الان كه كليپ زيباي بلا چاو را مي ديدم كه با تصويرهايي از مقاومت ايراني ها كه اكثرا هم جوان هستند را نشان مي دهد به خودم گفتم آن من شجاع كجا رفته؟ اصلا چرا رفته؟ جاي آن شجاعت چه نشسته؟ غبطه راهكار خوبي نيست اصلا. روزهاي بعد از انتخابات با دوستان هم سن استدلال مي كرديم كه از سن و سال ما ديگر گذشته تهور. گذشته شور و حال و بي كله گي. ما هم اگر 18 سالمان بود مثل اين ها بوديم. مثل الان فلاني يا بهماني.
هي خودم را محدود مي كنم كه وابستگي جدي به مال و خانه آن چناني و لباس و ماشين پيدا نكنم. كه اگر بچه دار شوم از اين هم ترسو تر و محتاط تر مي شوم. كه خودم را از سر راه هر چيزي كه شجاعت مي طلبد كنار مي كشم. اما هرچه پيش مي رود و سنم هي بالا مي رود مي بينم دارم توي همان دامي مي افتم كه هميشه از آن مي ترسيدم. منتها اين دام آن قدر وسيع و بزرگ است كه آدم نمي فهمد دارد به آن مي افتد. وسعتش به قدر نفس كشيدن است. اندازه زندگي. اندازه ثبات و نمردن. نه، من اين خود ترسو را نمي خواهم.

Sunday, August 30, 2009

روزهاي خوب

هي دوري مي آيد سراغ حس آدم. هي دلت آنرا پس مي زند. هي تو مي خواهي بزني زير همه چيز بگويي احساس بهار نخواستم. نرد عشق باختن باشد براي كساني كه صاف ترند لابد. آخر چقدر عقيم ماني.آخر مگر دلتنگي گاه به گاه كه تو به آن دل خوش كرده اي چقدر جاي همه چيز را در اين زندگي بي در و پيكر مي گيرد. يك احساس كه فقط هست تا آتش جانت زير خروارها خاكستر بگدازد و دلت خوش باشد كه رحمت الهي عام است. طربي كه تازه آنهم با كلي اما و اگر نصيبت شده آن را هم از تو دريغ كنند نمي رنجي؟ بغضت نمي گيرد كه اي روزگار وقتي صاف و خوش باورانه با تو كنار مي آييم. مي گذاريم تكانهايت آب را هم توي دلمان تكان ندهد. هي مي گرديم راهي خلاقانه پيدا كنيم كه با ما مهربان باشي باز تو جان ما را مي خلي ؟گيرم كه مرا هم به خيل سرهاي فتاده در درگاه تسليم افزودي من اما چيزي ديگري از تو طلب كردم. دلم خواست شادي اي ، بي بهانه هاي گران داشته باشم تا شاد كنم هر كه را طلبي از شادي است.

روزهاي خوبي بودند آن روزها كه هنوز نمي دانستم اطرافم چه غوغايي برپا مي شود.

Monday, July 27, 2009

حافظانه ها

ستاره مي شمرم تا كه شب چه زايد باز؟؟

كودكانه ها

يك دو سه

طناب را بكشيد

من زودتر مي اندازم يا تو؟

من اولم يا تو؟

تو جر مي زني يا من؟

من دنبال بهانه ام يا تو؟

تو دست پيش را مي گيري كه پس نيقتي يا من؟

من توي سينه ات مي زنم و هولت مي دهم يا تو؟

تو قواعد بازي را عوض مي كني يا من؟

تو قوي تري يا؟