روزي
هر كدام از ما شايد در سني با اين واقعيت ها مواجه شويم و هر كسي هم به روش مخصوص خودش با آن كنار بيايد. اما الان كه كليپ زيباي بلا چاو را مي ديدم كه با تصويرهايي از مقاومت ايراني ها كه اكثرا هم جوان هستند را نشان مي دهد به خودم گفتم آن من شجاع كجا رفته؟ اصلا چرا رفته؟ جاي آن شجاعت چه نشسته؟ غبطه راهكار خوبي نيست اصلا. روزهاي بعد از انتخابات با دوستان هم سن استدلال مي كرديم كه از سن و سال ما ديگر گذشته تهور. گذشته شور و حال و بي كله گي. ما هم اگر 18 سالمان بود مثل اين ها بوديم. مثل الان فلاني يا بهماني.
هي خودم را محدود مي كنم كه وابستگي جدي به مال و خانه آن چناني و لباس و ماشين پيدا نكنم. كه اگر بچه دار شوم از اين هم ترسو تر و محتاط تر مي شوم. كه خودم را از سر راه هر چيزي كه شجاعت مي طلبد كنار مي كشم. اما هرچه پيش مي رود و سنم هي بالا مي رود مي بينم دارم توي همان دامي مي افتم كه هميشه از آن مي ترسيدم. منتها اين دام آن قدر وسيع و بزرگ است كه آدم نمي فهمد دارد به آن مي افتد. وسعتش به قدر نفس كشيدن است. اندازه زندگي. اندازه ثبات و نمردن. نه، من اين خود ترسو را نمي خواهم.
Wednesday, September 16, 2009
ترس
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment