Wednesday, September 16, 2009

ترس

روزي كه ترسو شدم اتفاق بدي افتاده بود. روزهايي كه انسان از آن خيال پاك خود بيرون مي آيد ديگر هيچ وقت مثل قبلش نمي شود. شايد اولين روزش همان روزي بود كه مامانم گفته بود توي مدرسه مي ماند تا كلاس آمادگي من تمام شود و من وقتي زنگ تفريح رفتم بيرون ديدم كه نه، دنيا اين طورها هم كه فكر مي كردم نيست. اما اين شايد هيچ قابل مقايسه نباشد با مرگ دوستم كه وقتي اتفاق افتاد آن باور خوش بينانه ام نسبت به دنيا خش برداشت. چيزي بود از وجهي ديگر كه ناشناخته بود و سخت.
هر كدام از ما شايد در سني با اين واقعيت ها مواجه شويم و هر كسي هم به روش مخصوص خودش با آن كنار بيايد. اما الان كه كليپ زيباي بلا چاو را مي ديدم كه با تصويرهايي از مقاومت ايراني ها كه اكثرا هم جوان هستند را نشان مي دهد به خودم گفتم آن من شجاع كجا رفته؟ اصلا چرا رفته؟ جاي آن شجاعت چه نشسته؟ غبطه راهكار خوبي نيست اصلا. روزهاي بعد از انتخابات با دوستان هم سن استدلال مي كرديم كه از سن و سال ما ديگر گذشته تهور. گذشته شور و حال و بي كله گي. ما هم اگر 18 سالمان بود مثل اين ها بوديم. مثل الان فلاني يا بهماني.
هي خودم را محدود مي كنم كه وابستگي جدي به مال و خانه آن چناني و لباس و ماشين پيدا نكنم. كه اگر بچه دار شوم از اين هم ترسو تر و محتاط تر مي شوم. كه خودم را از سر راه هر چيزي كه شجاعت مي طلبد كنار مي كشم. اما هرچه پيش مي رود و سنم هي بالا مي رود مي بينم دارم توي همان دامي مي افتم كه هميشه از آن مي ترسيدم. منتها اين دام آن قدر وسيع و بزرگ است كه آدم نمي فهمد دارد به آن مي افتد. وسعتش به قدر نفس كشيدن است. اندازه زندگي. اندازه ثبات و نمردن. نه، من اين خود ترسو را نمي خواهم.