Sunday, May 17, 2009

ديروز قطعا به اين نتيجه رسيدم كه حقش نيست از كنار زندگي به اين سادگي بگذريم. چيزي كه با همه درد و رنج هايش لحظه هايي را در خاطره هاي من و شما به ثبت رسانده كه ياد آوريش بدن من يكي را مورمور مي كند. مي خواهم همين جا بگويم با وجودي كه يكبار در زندگي رنجي بزرگ را تجربه كردم اما از بودن و درك آن دقايق لذيذ خرسند و شادمانم. آن شادماني كه انسان را ياد رقص سماع يا ني ني چشمان عاشق مشعوف و پرطرب مي اندازد.خوشحالم كه واژه شادماني برايم نقشي از حيات دارد. آن حياتي كه سرتا پا مرا در خود فرو مي برد و لذتي به من ارزاني مي كند كه فكر مي كنم تا زكاتش را ندهم افزون نخواهد شد.

No comments:

Post a Comment