Friday, July 10, 2009

یکی از همین روزها تو را به میهمانی آمریکای لاتین دعوت می کنم

لخت (با فتحه) افتاده ام روی تخت. یکی از دستانم زیر سرم است و آن دیگری از زیر تنه ام رفته رسیده به زیر بغلم. حسش می کنم. نرمیش را و داغیش را. پیراهن تابستانه ام تا رانم بالا آمده، طوری که فقط کپل هایم را پوشانده، هوای داغ لعنتی داغ ترم می کند. واژنم اما تهی است. انقباضش را می فهمم. خیره شده ام به بیرون.
خیالم می رود سراغ آن اتوبوسهای لعنتی قدیمی آمریکای لاتین.از همان ها که داخلش پر است از بو و هزاران پشه. و به خاطر بدی راه دائم تکان می خورند. دلم می خواست گرما آنقدر توی من فرو رفته بود که فقط یک چیز می توانست حالم را خوب کند.
دلم می خواست آن اتوبوس، صاف مرا می برد سراغ آن خانه های گلی که خنکیش مثل هیچ جای دیگری نیست. دلم می خواست آن جا بدن هایمان مهمان هم می شد.
تا آن وقت دیگر باید نجواهای عاشقانه اسپانیولی را هم بلد بودیم.

No comments:

Post a Comment