وقتي توي اين دنياي گنده تنهاييت را پذيرفتي بايد پيه همه چيز را به تنت بمالي. پيه اين كه تنها باشي و هيچ نترسي. شايد شبي حتي از ترس خوابت نبرد . شايد شبي همه شجاعتت تمام شود و فكرهاي مسخره به سراغت بيايند.اما تو بايد بالاخره بپذيري كه تنهايي، كه هيچ انسان ديگري نمي تواند در اين مواجهه تو را ياري كند. اين تنهايي كه مي گويم شايد از جنس تنهايي روز اول مدرسه باشد كه تو نمي خواهي قبول كني كه تنهايي. همه از تو توقع دارند كه شجاعتت را حفظ كني. انگار نه انگار كه داري يك چيز بزرگ و متفاوت را تجربه مي كني. اين از آن تجربه هاست كه از آن ناگزيري و هيچ درمان و جايگزيني هم ندارد. و انگار با همين پذيرش به ظاهر ساده خيلي از تنها شدن هاي اجباري ديگر را هم مي پذيري. اما اين تنهايي بزرگ حتي ديده هم نمي شود. يعني آن قدر نامحسوس رفته توي ناخود آگاه ما كه حتي نمي توانيم وحشتي كه از آن داريم را به زبان بياوريم.
براي بار چندم از خواب مي پرم. ترس مثل هيولايي به سراغم مي آيد. سعي مي كنم خودم را آرام كنم.حتي با ملايمت با خودم حرف مي زنم و چيزهايي كه مادرها به بچه ترس زده شان مي زنند. بعد فكر مي كنم كه چند نفر آدم ديگر مثل من تنها اين تجربه ها را پشت سر گذاشته اند. آدم هاي تنها مجبورند با همين تجارب مشترك، تنهايي خود را تسلي دهند. وقتي تنهايي و وجوه مختلف تنهايي را تاب مي آوري اميدواري كه در پس اين حصار، بالاخره تنهايي ات تمام شود كه هي به خودت قوت قلب مي دهي كه اين تجربه ديگر آخريش است. از اين به بعد هيچ چيز در تنهايي نيست كه عذابت دهد.
No comments:
Post a Comment