...
بابا را يادم مي آيد كه براي بار ان ام با وارد شدنم به خانه اخم هايش توي هم مي رود و بعد هم پا مي شود دستم را مي گيرد و انگار كه مي خواهد بيشتر خجالت بكشم در اتاق را باز مي كند كه اين هم اتاق است تو داري. از شكل اتاق خنده ام مي گيرد . مثل يك رودخانه پر از سنگ شده كه بايد براي راه رفتن در آن داخل فضاهاي خالي بپري. مدل شلوار همان طوري كه درش آورده ام روي زمين مانده ،انگار حاضر و آماده منتظر برگشتن من بوده. همان بيشتر از همه چيز كفرش را درآورده. مخصوصا آن را به رخم مي كشد. از استيصال غر و لند كنان دور مي شود. انگار سعي مي كند مرا همان جور كه هستم دوست بدارد.
ذهنم باز هم دورتر مي رود. روزهايي كه بعد از مهماني هاي شبانه با خانواده بر مي گشتم و هميشه حالي مثل سارا كورو و ديدن اتاق زير شيرواني اش بهم دست مي داد. چشمانم لذت مرتبي و حيرت را در يك لحظه با هم تجربه مي كرد. و البته كار، كار دوست پدر سارا كورو نبود. اين همه از مرحمت خواهر به قول من زيادي تميزم بود كه وجود اتاقي مثل اتاق من در حوزه زندگيش طاقتش را طاق مي كرد. خواهري كه بارها و بارها در جواب من به دليل تميز نكردن حيران مي ماند.
"اگر تميز نمي كنم از تنبلي نيست. واقعا نمي فهمم كثيف شده"
...
انگار آدمي كه شوكي گران و سركش را تجربه كرده بدون فكر به جان يخچال مي افتم. هر جرمي كه پاك مي شود ذره اي از احساس ناتوانيم در نظم دادن به زندگي التيام پيدا مي كند.
تا به خودم بجنبم ذهن تحليل گرم رفته سراغ نتيجه گيري منطقي و اين كه نا مرتبي ذهن ، اول مي آيد يا نا مرتبي مكاني.
حتي كمي هم خودم را سرزنش مي كنم كه چرا در درك كثيفي پيرامون، اين همه كند ذهنم.
نتيجه مباحثه هاي روزمره ام با همسن و سال هايم اين مي شود كه شلوغي يا كثيفي به من فشار نمي آورد. حتي گاهي توي شلختگي حواسم جمع تر است. مثل تجربه هزار باره ام در نوشتن و خواندن توي پارك و اتوبوس.
انگار ذهن چموش و وحشي ام بايد نخود سياه هايي داشته باشد كه گيرنده هاي فرعي كه دايم موي دماغ آدم مي شوند با آن سرگرم شوند و ان وقت گيرنده اصلي بتواند حواسش را روي آنچه مهم است جمع كند.
اين شلختگي آمد و آمد تا اينجا در اين خانه فسقلي كه لوازمش گاهي دلشان مي خواهد ديوارها كمي عقب تر بروند. اينجا كه آمدم همه تقصير ها را شكستم گردن كوچكي، اصلا هم برايم مهم نبود كه حافظه ام آن خانه بزرگ پدري با يك عالمه جا را آورده اولين خانه ذهنم نشانده تا حالم را بگيرد.
ياد مي گيرم بدون فكر به چيزي، تنها و تنها لحظه نياز، شروع به مرتب كردن و تميزي كنم. ياد مي گيرم اين گوشم را در كنم آن يكي را دروازه. فكر مي كنم شايد هنوز انگيزه قوي اي براي مرتبي در تمام لحظات ندارم. اينكه همه چيز را مي رسانم به اوج شلختگي و بعد يك روز در يك اقدام انقلابي همه چيز به حالت اول بر مي گردد شايد به خاطر لذتي است كه از اين كار مي برم.
شايد هم اين طوري در وقت صرفه جويي مي كنم.يا شايد هم از ترتيب لذتي را كه همه مي برند نمي برم؟
يا شايد، هنوز ياد نگرفته ام ترتيب را.اگر اين يكي باشد چه؟
هر چه هست دليلش تربيتي نيست.
باز هم مي گردم دليل روانشناختي اي، چيزي پيدا كنم بلكه خيالم راحت شود از شلختگي.
No comments:
Post a Comment